چشمهاي خيس تو بهانه شد شعرمن دوباره عاشقانه شد حرفهاكه دردلم نهفته بود بازروي كاغذي روانه شد... من كجا وعاشقانه هاي شعر؟ چشمهاي خيس تو بهانه شد اگر فاصله ها باعث عشق اند پس نزديكي ها به چه درد مي خورند؟
اين روزها نگاهت را نمي شنوم.مي شنوي؟ پيرمرد صبح هاي بي آرزو اين روزها بدجور هواي پاي پياده کرده و هواي تو را که صدايم را لا بلاي طره هاي بنفش حياط همسايه -با لطافتي غريب- پشت گوش بياندازي اين روزها اي کاش لنگرگاه چشمانم ظرافت بند بند انگشتانت بود.