شبـــــــــي غم با دل من گفتــگو کرد مــرا با چشـمهـايت روبــــرو کرد
دلم مي گفت :« هرگز عاشقت نيست » ولي دست دلم را گريه رو کرد
اين روزها آنقدر دلم از زمين و آسمان پر است كه نميداني چه اندازه ميخواهم ديگر نباشم .
مي داني ، تو را كم آورده ام در تمام لحظه هاي بودنم .
دلم مي خواهد بميرم ، نه براي آنكه از غمها بگريزم ، نه !
تا بداني چقدر عاشقت بودم كه برايت عاقبت مردم . خودت گفته بودي اگر عاشقم هستي برايم بمير !
يادت نيست ؟؟
دلم مي خواهد بميرم ، تا هميشه پيش تو باشم .
آه !
سينه ام از حجم اين درد جا نفرسا ي بي تو ماندن و بودن مي سوزد .
اي خدا ي من ! اين همه غم را چگونه در سينه ي دلتنگ و كوچكم جاي دهم؟

ترا نديده ام ...
ترا نديده ام ولي نديده دوست دارمت
به دست گرم عاشقي دوباره مي سپارمت
غزل تويي غزال من ، ستاره ي شمال من هميشه تا هميشه ها به ديده مي گذارمت
بهار دربهار من، اميد ماندگار من به دفتر سپيد دل هميشه مي نگارمت
بيا به چشم باغ من، به باور سراغ من که لحظه لحظه در دلم چو عشق مي فشارمت
قسم به نام هر چه او
به ميل حس گفتگو که دانه دانه مثل مو ، چو شانه مي شمارمت!
پرنده ي زمين من
هميشه نازنين من
ترا نديده ام ولي نديده دوست دارمت.

|
+|
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 توسط بازیچه
|
| ارسال به دوستان