عمري است در سايه سنگي ديوار صبوري کردم و معناي يافتن را در طعم از دست دادن در يافتم.
کمي از گرمايت به من يخ زده قرض مي دهي؟
قول مي دهم روزي آتش احساست را شعله ور سازم
اشک هايت همانند تصويري از دانه هاي شبنم روي غنچه اي نوشکفته
تو همان هستي که سالها به دنبالش تمام جاده هاي تاريک را پشت سر گذاشتم
تو عميق ترين احساس سياهي
بارها گفته ام قلب من قرباني قدم هايت
آيا تا به حال کسي همانند من تو را ستايش کرده است
به من بگو
من همان هستم که آرزو داشتي

تاره كور
ناتوان گذشته ام ز كوچه ها
نيمه جان رسيده ام به نيمه راه
چون كلاغ خسته اي در اين غروب
مي برم به آشيان خود پناه
در گريز از اين زمان بي گذشت
در فغان از اين ملال بي زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خيال
سر نهاده چون اسير خسته جان
در كمند روزگار بد سرشت
رو نهفته چون ستارگان كور
در غبار كهكشان سرنوشت
مي روم ز ديده ها نهان شوم
مي روم كه گريه در نهان كنم
يا مرا جدايي تو مي كشد
يا تو را دوباره مهربان كنم
اين زمان نشسته بي تو با خدا
آن كه با تو بود و با خدا نبود
مي كند هواي گريه هاي تلخ
آن كه خنده از لبش جدا نبود
بي تو من كجا روم؟ كجا روم؟
هستي من از تو مانده يادگار من
به پاي خود به دامت آمدم من
مگر ز دست خود كنم فرار
تا لبم دگر نفس نمي رسد
ناله ام به گوش كس نمي رسد
مي رسي به كام دل كه بشنوي
ناله اي از اين قفس نمي رسد

اين متن زيباي آخر هم از دوست عزيزم افشين http://afshin-shirazboy.blogfa.comهست...اميدوارم لذت ببرين .
و در آن شبهاي پاييزي ياد ِ تو گرماي وجودم بود همچون شعله هاي عشق طبع پر شورم بود.
من طعم ِ شرر انگيز ِ آرزوهاي محالم را با همراهي باد سرد خزان به استقبال گور خواهم برد
که بپوسند در آنجا و به ديدارکسي در خاموشي بروند.
راستي چه کسي مي گفت؟
« زندگي تر شدن پي در پي در حوضچه اکنون است »
گويا سهراب هم تر شده بود...!
من آخر هر کوچه بن بست به دنبا ل ِ دري مي گردم دري که مرا ببرد به وسعتِ مرگ
دري رو به آفتاب
دري تا انتهاي بودن
شايدم مردن!!
راستی امروز ۹ تیر تولدت دوست خوب وعزیزم ثمینم بود ..از اینجا باهزاران گل یاس تولدت را تبریک میگم
تولد خود من هم ۲۵ خرداد بود که گذشت اما دوستایی که منو میشناختند بهم تبریک گفتند وازشون ممنونم.
|
+|
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 توسط بازیچه
|
| ارسال به دوستان