رزوها وشب هاي گريه تمام شدني نيستند
بغض ميکنم براي گذشته حال آينده
بغضها ميترکند لحظه ها خيس ميشوند
پاييز مي آيد ميرود
عقربه ها حرکت ميکنند
زمان اما نفس نميکشد مرده رنگ باخته
سفر کي آغاز ميشود؟
شوق کي رها ميشود؟
چيزي به طراوت نمانده زمان اما مرده يخ زده
مثل زمين خسته از پاييز وزمستان
فنجان خالي ونقش بسته را نگاه ميکند
طوفان تمام ميشود بهار مي آيد
زمان زنده ميشود
رويا حقيقت ميشود
آه اگر رويا نبود هرثانيه فرياد بود واشک
آه که چقدر دوستت دارم رويا

اومدي بشکني بشکن
از من ساده چي مونده
قبل تو هر کي بوده تمام تار و پودمو سوزونده
تو هم از يکي ديگه سوختي مي خواي تلافي باشه
بيا اين تو و دل و باقيه احساسي که مونده

دل ما اونقده پارست
موندنش مرگ دوبارست
آسمون سينه ي ما خيلي وقته بي ستارست
هميني که باقي مونده
واسه دل خوشيت تو بشکن
تيکه تيکه هامو بردن
آخرينشم تو بکن
نمي خوام بگذره عمري
خسته شي واسه فريبم
يقه ات رو نمي گيره هيچ کس
آخه من اينجا غريبم
بزن و برو عزيزم
مثل هر کس که زد و برد
طفلي اين دل که هميشه
به گناه ديگرون مرد........
پی نوشت۱:به تو عادت کردم
پی نوشت ۲:کنار میام با زندگی
پی نوشت ۳:این روزا خستگی غیرقابل تحمله 
|
+|
نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385 توسط بازیچه
|
| ارسال به دوستان