عشق من و تو عشق نبود
يک فريب قوي بود
يک نياز بيمار گونه
نمايش بزرگ غرور بود
تا عشق هزاران شهر فاصله داشت
خيلي دور بود
عشق من و تو عشق نبود
تهمت به عاشقان بود
رسوايي دوباره خويش
تنهايي آخر ما
حادثهء تلخ زمان بود
خواستن من و تو خواستن نبود
ديگر شکستن بود
دوستت دارم هاي ما هم زبان ريختن بود
نوع شديد مسخره کردن بود
با تو بودن من ديوانگي محض بود
باعث آبرو ريزي من بود
هر چند کسي نبودم و نيستم
باز اسم تو مانع اندک عزيزي من بود
از تو گفتن شرم آور بود
و من بيشرمانه مي گفتم
مي دانستم چشمها همه به سادگي ام مي خنديدند
ولي قصه ي نامردي تو را با لحن لطيف کودکانه ميگفتم..











ديگه حتي دوست ندارم اسمي از تو من بيارم
برو و خيال نکن که هنوزم دوست دارم
تو مث دروغ ساده دلمو ازم گرفتي
رفتم از خيالت اما حيف که از يادم نرفتي
کاش از اول مي دونستم چشمت دنبال اونه
من ساده فکر مي کردم دل تو با من مي مونه
يه روزي بي اختيار اومدم دنبال تو
دلمو پس ميگيرم ديگه نيستش مال تو
منو شکستي تو چه آسون رفتي از کنار من
واسم هيچ خيالي نيست حالا که نيستي يار من
تو با اين دورنگي ها يه روزي تنها مي موني
يه روزي اين ترانه رو تو براي اون مي خوني
براي اون مي خوني
شاعر نيم و شعر ندانم چه باشد
من مرثيه خوان دل ديوانه خويشم

|
+|
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385 توسط بازیچه
|
| ارسال به دوستان