تبليغاتX
بازیچه ی زندگی

 

گاه حس مي کنم چقدر بودنم و ماندنم بيهوده است ...

چقدر بود و نبودم يکسان!

حس باطلي است اما گاه به سراغم مي آيد ...

در همچين مواقعي به خودم ميگم کاش اين احساساتِ لحظه اي نبودن. بدجور آزارم مي دن.

دار و ندارم را در قلبم جاي داده ام

قلبم را در دستانم؛

خريدار ندارد ...

احساسم فروشي نيست!

 

 


    چو كس با زبان دلم آشنا نيست چه بهتر كه از شكوه خاموش باشم

                              چو ياري مرا نيست همدرد,بهتر كه از ياد ياران فراموش باشم....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 21:31 توسط بازیچه |


 

وقتي تو نيستي

نه هست هاي ما چونان که بايدند

نه بايد ها

مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض ميخوانم

عمريست لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره ميکنم

باشد براي روز مبادا

اما در صفحه هاي تقويم

روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هرچه باشد

روزي شبيه ديروز

روزي شبيه فردا

روزي درست مثل همين روزهاي ماست

اما کسي چه ميداند

شايد امروز نيز روز مبادا باشد

وقتي تو نيستي

نه هست هاي ما چونان که بايدند

نه بايد ها

هر روز بي تو روز مباداست

آيينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند

آيينه ها که دعوت ديدارند

ديدارهاي کوتاه

از پشت هفت ديوار

ديوارهاي صاف

ديوارهاي شيشه اي شفاف

ديوارهاي تو

ديوارهاي من

ديوارهاي فاصله بسيارند

آه..

ديوارهاي تو همه آيينه اند

آيينه هاي من همه ديوارند

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 15:23 توسط بازیچه |



خوابيدي بدون لالايي و قصه
بگير آسوده بخواب بي درد و غصه
ديگه کابوس زمستون نمي بيني
توي خواب گلاي حسرت نمي چيني
ديگه خورشيد چهرتو نمي سوزونه
جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه
ديگه بيدار نميشي با نگروني
يا با ترديد که بري يا که بموني
رفتي و آدمکارو جا گذاشتي
قانون جنگلو زير پا گذاشتي
اينجا قهرن سينه ها با مهربوني
تو تو جنگل نمي تونستي بموني
دلتو بردي با خود يه جاي ديگه
اون جا که خدا برات لالايي ميگه
مي دونم مي بينمت يه روز دوباره
توي دنيايي که آدمک نداره


دل چو به پيمان ندا داده ايم  سر گرو حرمت پيمان کنيم  ميشنوي؟ اين تپش طبل ماست باش و ببين تا که چه طوفان کنيم؟

ندا جان ، عزیز دل ۷۰ میلیون نفر!تو زنده ای و همیشه سبز میمانی!در قلبهایمان!

آپلود عکس پرتره ی عکس ندا هم بود  که متاسفانه نشد اپ بشه!

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 20:4 توسط بازیچه |


 

نمي دانم دلم گم شده يا اوني كه دل به او سپردم.

نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.

نمي دانم اعتماد بي جا كردم يا بي جا به من اعتماد كردند.

نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود.

نمي دانم من در حق عشقمان خيانت كردم يا او.او قدر ندانست يا من.

نمي دانم خدا اين را قسمت ما كرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.

نمي دانم چرا وقتيكه دل بستن سهل است، دل كندن آسان نيست.

نمي دانم خدا به ما دل داد تا از دنيا ببريم يا دنيارو داد تا دل بكنيم.

هنوز نمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او.

تحمل جاي خاليش توي تك تك لحظه ها سخت تر است يا ...

نمي دانم شكستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شكستن قلبم.

نمي دانم تو به من عشق را آموختي يا مي خواهي نفرت را يادم بدهي.

نمي دانم كه بگويم: چرا آمدي؟ يا بپرسم كه؟ چرا رفتي؟

من نمي دانم تو به من بگو...

 

 

 

و در آخر خطاب به اون دوستی که فرمودند آیا عشقم عادت بود یا نه باید بگم....


مگذار که عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود! مگذار که حتي آب دادن گل هاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود ! عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست . پيوسته نو کردن خواستني است که خود پيوسته خواهان نو شدن است و دگرگون شدن تازگي ، ذات عشق است و طراوت بافت عشق ! چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟

 


 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 12:59 توسط بازیچه |



خيلي ساده شروع شد

تمام قصه هاي پيچيده اولش خيلي ساده شروع ميشن

پاييز بود

اول سرما

دير اومد

سلام کرد

سلام کردم

تنها حس سلامم احترام بود

حس سلامش رو نفهميدم اما ساده بود

نشستيم

حرف زديم

زياد حرف زديم اما حرف هاي ساده زديم

بستني خورديم

ساده نبود

خوشمزه هم نبود

ترسيدم

سخت بود

زمان ميگذشت

ديرم شده بود

خداحافظي کردم

خداحافظي کرد

جدا شديم

ساده بود

روزها نديدمش

ساده بود

دور شديم از هم

باز هم ساده بود

اما ساده نماند

سخت شد

خيلي...

هنوز پاييز بود

باز هم دير آمد

سلام نکرد

سلام کردم

سلام کرد

حس سلامم گنگ بود

سلامش هنوز ساده بود

قدم زديم

زياد قدم زديم

آبميوه هم خورديم

خوشمزه بود

باز قدم زديم

حرف زديم

حرف هاي ساده

ديرم نميشد

اما دير شده بود

بايد جدا ميشديم

ساده نبود

خداحافظي کردم

ساده نبود

خداحافظي کرد

هيچ ساده نبود

اطمينان دارم نبود

دور شديم

ساده نبود

نديدمش

ساده نبود

تلخ شدم

ساده نبود

تلخ شد

ساده نبود

بازگشت اما او نبود

من ساده بودم

او نبود

خواستم بمانم

تا بماند

ماندم

نبود

 

 

این آهنگ قشنگ به اسم سارا رو یکی از دوستان خوبم واسم فرستادند و لینک کردم.مرسی از آهنگ قشنگت...عید باستانی زیبارو به همه ی شما دوستان عزیز تبریک میگم و برای تک تک شما آرزوی خوشبختی میکنم!


 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 12:5 توسط بازیچه |